تنگ غروب


من و تو

 
تنگ غروب از سنگ بابا نان درآورد


آن را برای بچه های لاغر آورد


مادر برای بار پنجم درد کرد و


رفت و دوباره باز هم یک دختر آورد


گفتند: «دختر نان خور است» و با خودش گفت:


«ای کاش می شد یک شکم نان آور آورد.»


*


تنگ غروب از سنگ بابا نان درآورد


آن را برای بچه های لاغر آورد


تنگ غروب آمد پدر با سنگ در زد


یک چند تا مهمان برای مادر آورد:


مردی غریبه، با زنانی چادری که


مهمان ما بودند را پشت درآورد


مردی غریبه چای خورد و مهربان شد


هی رفت و آمد، هدیه ای آخر سر آورد


من بچه بودم، وقت بازی کردنم بود


جای عروسک پس چرا انگشتر آورد


دست مرا محکم گرفت و با خودش برد


دیدم که بابا کم... نه، از کم کمتر آورد


*


تنگ غروب از سنگ بابا نان درآورد


آن را برای بچه های لاغر آورد


مادر برای بار آخر درد کرد و


رفت و نیامد؛ باز اما دختر آورد 



نظرات شما عزیزان:

نفس
ساعت10:43---13 بهمن 1391

هنگامی که :
تمام بهشت را با نگاهی بر اندام درخت پنجره ی اتاقم تجربه می کنم
چرا ناراحت باشم؟
وقتی که :
بهترين موسيقی را در سکوت اتاق کوچکم می شنوم
چرا غرق شادی نباشم؟
گاه يک لبخند آن قدر عميق می شود که گريه می کنم...
گاه:
يک نغمه آن قدر دست نيافتنی است که با آن زندگی می کنم...
گاه :
يک نگاه آن چنان سنگين است که چشمانم رهايش نمی کنند...
گاه :
يک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نمی کنم...


الهه 16
ساعت15:14---6 بهمن 1391
ـرای دلخوش کردن هیچکس ، چیزى نگویید که بعدها دلیل دلتنگیش شود ...

الهه 16
ساعت15:05---6 بهمن 1391
حضور آرامت مدت هاست در کنارم نیست...

ولی یاد تو مهمان همیشگی قلبم است


نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:





نوشته شده در پنج شنبه 5 بهمن 1391برچسب:,ساعت 4:37 توسط سروش| |


Power By: LoxBlog.Com